تبليغاتX
یک نخ سیگار
ازیه اعدامی پرسیدند:آخرین خواستت؟گفت:یک نخ سیگار...
آنقدر سانسور كردي كه ديگر

حالم بد شد

آنقدر دوستانم را حذف كردي

كه رو دل كرده ام

اين آخرين پست من بعد از سالها در توست

خداحافظ بلاگفا

از اين پس در اينجا مي نويسم

http://1nakhsigar.blogsky.com

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:45  توسط رحمان | 

چه حسي داره اگر روز تولدت با روز مرگ يكي از شاعرايي كه دوستش داري يكي باشه؟؟؟

ياد شاملوگرامي

به يادش فقط يه شعر زيبا ازش قرض مي گيرم

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي

نياويزم

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود،چون كوه

يادگاري جاوداني برتر از اين بي بقاي خاك


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:34  توسط رحمان | 

اين بلاگفا هم ديگه خيلي آشش شور شده

ديگه حال نمي كنم با نوشتن در اون

هر كسي رو دلش بخواد سريعا مي تركونه

واسه همين تصميم گرفتم بعد از 7 سال از اينجا برم به يه سرورديگه ترجيحا خارج از ايران

نمي دونم مثلا بلاگ اسكاي يا حتي گوگل

فعلا يه برآورد بكنم ببينم كجا بهتره و كمتر سانسور مي كن

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 10:43  توسط رحمان | 

به آرامي آغاز به مردن مي كني

ترجمه: احمد شاملو


به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 20:26  توسط رحمان | 

من هزاران دفعه فرياد زدم بر كرمش     ليك او داد همي هرچه طلب كردم و شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 12:59  توسط رحمان | 

به پست 18 تير من نگاه كنيد.به خيال خودم فكر مي كردم كه كافيه...

خيلي درد داره وقتي وبلاگ نويسا  و وبلاگ خونا هم حواسشون نباشه كه 18 تير چه روزي بوده

تا حالا چند تا از بازديد كنندگانم پرسيدن:

يادبود چي

يادبود كي

سالروز ازدواجته؟

يادبود مرگ عشقته؟

در گير زندگيه روزمره ايم ،و حتي وقايع عصر خودمون رو هم توي ترافيك دل مشغولي ها مون گم مي كنيم.چطور مي خوايم

زندگي بهتر

آينده ي بهتر

و ايراني بهتر

داشته باشيم وقتي كه حتي 10 سال پيش خودمون رو خيلي سريع از ياد مي بريم.18 تير روزي بود كه كوي دانشگاه توسط كساني كه بهشون مي گفتن اراذل و اوباش ، بهشون مي گفتن نيروهاي خود سر بهشون مي گفتن لباس شخصي به خون كشيده شد

روزي كه باد سر جوانانان دانشجو با گلوله جواب داده شدو دردش اينجا بود كه ،مي شد كه نشه.مي شد كه كنترل كرد و خون نريخت.اما كار به جايي رسيد كه طرف مقابل به دنبال زهره چشم گرفتن از جريانات سياسي بود و بهترين فرصت براي اينكار رو به خون كشيدن اعتراضات يه مشت جوانِ خامِ آرمان خواه مي ديد.جواناني كه اگر سالي به سن شون اضافه مي شد ، مطمينن خودشون از كرده هاي خودشون پشيمون مي شدند.همونطور كه خيلي از انقلابيون ما ، از خيلي از تند رويهاشون پشيمون شدند.همونطور كه ....

ولش كن

18 تير روز شهادت عزت ابراهيم نژاد هم هست.يك ملي مذهبي كه به گفته ي خانواده اش دارو دسته ي هنرمندان امروزي و گروه فشاريهاي ديروزي بعد از شكنجه  تير توي سرش خالي كردن و البته اين اتهام هيچوقت توي هيچ دادگاهي ثابت نشد و متهمان از اين مساله تبريه شدن.

خدا رو شكر كه عدالت توي اين مرز و بوم موج مي زنه

صد هزار مرتبه شكر


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 9:1  توسط رحمان | 
امروز سالگردشه

و ديگر هيچ


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:7  توسط رحمان | 
در اخبار آمده است كه شوريده سري قلم در دست گرفته هيهات كنان نامه نبشته به دانشجو نامي كه شنيدستم اساتيد بازن نشسته مي كنيد با چموشي!!!نخبگان را پس از پختگي به جرمهاي سبزي خورشتي به ته ديگ سوخته تبديل مي كنيد!!! خجالت هم نمي كشيد كه فرار ملاج از قرار آن  در اين بوم پيشي گرفته؟

نكنيد كه ما خوشمان ناخوش بگشته و قلو ه گاه مِان همي درد بگرفته!!!

و هكذا شنيدستم كه در مكاتب مختلطه دستور به تفكيك بر اساس اجناس انساني داده ايد...

به كدامين سو چهار نعل جفتك پراني مي كنيد؟؟؟افسار شما را كه رها كرده كه اينگونه آسايش جنس را در ربوده ايد و خوبهايش را  سوا كرده و هر آنچه نريان است نصار ... مي كنيد.

زين پس نبينم چنين غلط بكنيدها.مثل بچه ي آدميزاد  بتمرگيد سر جايتان و اينهمه خسران الدنيا و الاخره نتراشيد براي هفت جد و آباد مجريان امور.

.

.

.

.

خوب فقط من مانده ام كه چرا در اين مملكت خبرها به گوش خلق الله كمي دير مي رسند...مي گذاشت اين دوسال هم مي گذشت بعد نامه مي داد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 20:6  توسط رحمان | 
اين مطلب رو يكي از دانشجويانم برام ايميل كرد..خواسته بود تو وبلاگي كه واسه دانشجوهام زدم بذارمش...اما صلاح نديدم...چون با نمك بود گفتم اينجا بذاريم وتا دور هميم يه نخ سيگار با هم بكشيم و بعدش كلي بخنديم:
مریدی بر سر زنان نزد شیخ برفت رقعه ای به شیخ داد و عرض کرد یا شیخ قبض گازتان آمد.فغان و ناله از مریدان برخاست.شیخ گریان فرمود : کاش قبض روح می شدیم و قبض گاز نمی شدیم ، حال آن کلنگ بده ببینم.مرید عرض کرد : یا شیخ این کلنگ نیست قبض است.فرمود : هرچه که هست خانه مان را ویران بکرده.پس نیک در قبض نگریست که صفرهایش از قبض برون زده بود.فرمود : به گمانم هیزم نیز گران گشته. بگردید و تپاله جمع کنید که گر آن هم گران شود بی گمان بیچاره ایم.خوشا تپاله و وفور بی مثالش *** نه به این گاز و بهای بی زوالش
و مریدان خون بگریستند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 23:1  توسط رحمان | 
يك نخ سيگار امروزهفت ساله شد

توي يك بعد از ظهر تابستوني

تصميم گرفتم روشنش كنم

بيا بكش

از يه نخ شروع ميشه

اما بعضي وقتا ارزششو داره

بعضي وقتا درده

بعضي وقتا درمون

بعضي وقتا همدمه

بعضي وقتا سنگ صبور

اينجا رو هفت ساله خط خطي مي كنم.بعضي وقتا از ترس نمي نوشتم.بعضي وقتها خسته مي شدم.اما امروز بعد از هفت سال كه پشت سرمو نگاه مي كنم

خندم مي گيره

فقط همين


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 17:51  توسط رحمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وبلاگ ما رو فیلتر کردن تا به همه ثابت بشه سیگار برای سلامتی مضره!!!(ولیکن خدایش یه وقتایی حال میده)
اما من به سلامتی کنت،وینستون،مارلبرو و بهمن سویسی یک نخ سیگار رو دوباره راه انداختم تا بگم به آخرین خواسته یک اعدامی باید احترام گذاشت.
خوش اومدید...خاکه سیگار رو روی موکت نریزید!!!
(((تکمیلی:سیگار رو ترک کردم)))

نوشته های پیشین
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
طنز
شخصی
سیاسی
اجتماعی
فرهنگی
تاریخ
تحلیل
اخبار
از سایتهای دیگر
پیوندها
***يك نخ سيگار (فيلتر شده)***
روزمرگیهای من
آنچه اصل است از دیده پنهان است
مشقهای من
یک دختر جوان
سایه جنون
این آوای من است
من وتو،درخت وبارون
من از نهایت شب حرف می زنم
دانشجویان پیام نور گناوه
میرزا بنویس
بالاخونه
سرگيجه هاي چخوف ، کفش هاي پاشنه بلند من
صدایی که رساست
نگرش
گرداب
معراج
عينك ريبون
عابر
زجه هاي كودك كودن
ديگر من
كافه تنهايي
درخت شعر
بانوي اجاره اي
باغالي ثابغ
مهستان
اتاق شماره 18
فلسفه هاي سگي
مشق سپيد
Handwraiting of my being
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM